تجربانه

 تجربانه

خاطرات شیرین

سلام نه ماهه بودم که علایم زایمان شروع شد همسرم خواب بود به سرعت برق بیدار شد و حاضر شد به بیمارستان رفتیم از او خواهش کرده بودم به مادرم چیزی نگوید به وعده اش عمل کرد اما به پدر گفت و پدر هم به مادر گفتند

 مادر همسرم هم آمده بودند پذیرش شدم و به بلوک زایمان رفتم اینقدر پروسه زایمان زود گذشت کمتر از دو ساعت همسرجان که رفته بود نماز بخواند مادرش زنگش میزند و با گریه میگوید فقط بیا او که از استرس فکر میکند اتفاق بدی افتاده به دو خود را از مسجد به بیمارستان می‌رساند و در راه شلوارش به شکل بدی پاره میشود و وقتی میبیند  که دخترش متولد شده خداراشکر میکند و بعد از آن برای عبور و مرور در بیمارستان با آن شلوار به سختی می افتد

 اما همیشه وقتی از جلو بیمارستان رد میشویم از آن سختی به شیرینی یاد میکند