پندانه

 پندانه


فرار شهید عبدالحسین برونسی

سربازیش را باید داخل خانهٔ جناب سرهنگ می گذراند.

آن هم زمان شــاه!

وقتی وارد خانه شد و چشمش به زن نیمه عریان سرهنگ افتاد بدون معطلی پا به فرار گذاشت و خودش را برای جریمه ای که انتظارش را می کشید، آماده می کرد

جریمه اش تمیز کردن تمام دستشویی های پادگان بود.

۱۸ دستــــشویی که در هر نوبت ۴ نفر مامور نظافتشان بودند.

هفت روز از این جریمه سنگین می گذشت که سرهنگ برای بازرسی آمد
و گفت:

بچه داهاتی سر عقل اومدی؟

عبدالحسین گفت:
این ۱۸ توالت که سهله، اگه سطل بدی دستم و بگی همه این کثافت ها رو خالی کن تو بشکه و ببر توی بیابون و تا آخر سربازی هم کارت همین باشه با کمال میل قبول می کنم؛ اما دیگه تو اون خونه پام رو نمی ذارم

کتاب خاک های نرم کوشک